بالاخره پس از زمانی طولانی فرصت پیدا کردم تا وبلاگ را به روز کنم ... پس از کلی کلنجار درباره مطلبهای توی ذهنم ، بهترین مطلب را همین خاطره زیبا از فصلنامه مدرسه یافتم . امید که حظ لازم را ببرید :
دولت عشق
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا
توفان ز تو و کرانه از توست.
سایه
آن نخستین دیدار را هیچ گاه از یاد نمی بریم. سال 1329 شمسی بود، یا که سال 1927 میلادی. آل احمد بودم و در اتوبوسی نشسته عازم شیراز، که سیمین را دیدم؛ یا که هایدگر بودم و در دانشگاه فرایبورگ برای دانشجویان فلسفه درس می دادم که با هانا آشنا شدم و ... یا نیمه های دهه 60 بود و من دانشجویی که در کالج طب، پزشکی می خواندم . در بعد ازظهر یکی از آن روزهای سرد و زمستانی بود که کسی که مایه شادمانه ترین ایام من، اندوهبارترین لحظات من و بزرگ ترین سرگشتگی من شد، به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. گرچه از آخرین دیدار ما سال ها می گذرد و در این مدت با مشقت بسیار کوشیده ام او را فراموش کنم و اکنون نیز می دانم که هرگز او را نخواهم دید-حتی نمی دانم مرده یا زنده است- اما اقرار می کنم که در همه این سال ها او در بخشی از ذهن و احساس من حضور داشته است و مطمئنم که تا زنده ام در من زندگی خواهد کرد. در بعد از ظهر یک روز سرد و برفی زمستانی و در شروع نخستین ترم دانشگاهی ام بود که چشمم به او افتاد. بعد از گذشت چیزی نزدیک به بیست سال ، می توانم چشمم را ببندم و به خوبی آن روز را مجسم کنم. در سالن تشریح روی صندلی های چوبی نشسته بودیم و استاد آخرین نکات را در مورد چگونگی کار با جسد توضیح می داد. روی تخت، پیکر عریان و منجمد یک مرد آفریقایی حدوداً 30 ساله قرار داشت که با چشمانی غم آلود به آسمان نگاه می کرد، گویی از بخت بد خود به خدا شکایت می برد که چرا دنیا حتی پس از مرگ نیز او را آسوده نمی گذارد. بیرون برف می بارید و دانه های درشت برف را می شد در لا به لای موهای تیره دانشجویانی که با تأخیر به سالن می آمدند مشاهده کرد. ساختمانی که سالن تشریح در آن قرار داشت، بیست سالی از ساختش می گذشت و مثل اکثر ساختمانهایی که در آن دوره ساخته شده بودند، فاقد کمترین جذابیت و حتی ویژگی خاصی بود که بتوان آن را از ساختمانهای هم دوره اش متمایز کرد. نه معماری مدرن داشت و نه واجد معماری بومی یا سنتی بود . از یک ضلع ، به یک پارکینگ-گاراژ- چند طبقه می ماند و از ضلعی دیگر شبیه یک هتل سه ستاره بود. درهای به کار گرفته شده نیز هم سنخی ای با اجزای دیگر ساختمان نداشت. جنس درها از چوب سخت روسی بود که آن را به نقوش متعدد سنتی آراسته بودند، درهای سنگینی بودند که به سختی باز و بسته می شدند و هربار که دانشجویی با تأخیر به سالن می آمد، صدای باز و بسته شدن آن توجه را بر می انگیخت. استاد با صدایی یأس انگیز و بی رمق درس را توضیح می داد و من در عالم خیالبافی خود به عذاب های پس از مرگ فکر می کردم که صدای باز و بسته شدن در، یک بار دیگر پیچید و من و فکر می کنم دیگر همکلاسانم به دانشجویی که تازه وارد می شد خیره شدیم. لحظه ای جلوی در ایستاد و وقتی مطمئن شد کلاس را اشتباه نیامده، نگاهی به استاد کرد ، لبخندی زد، با دست اجازه ای گرفت و به سراغ یکی از صندلیها رفت و بر آن نشست. برای مدتی سکوت بر فضا مستولی شد. استاد هم چند ثانیه ای مکث کرد و بعد درس را ادامه داد، اما من چیز زیادی از حرف های او نمی شنیدم.
این قسمتو تازه به وبلاگم اضافه کردم و قصد دارم در این پستها درباره یک سری از تجربه هایی که برای خودم در طول روز اتفاق افتاده صحبت کنم .. لحن این پستها هم مخصوص به خودشه ...
خاطره اوّلو با یه نکته شروع می کنم .. ذر کتابی خوندم 75% شایعات حقیقت دارن .. رقم کمی نیست .. بعد از فهمیدن این نکته بود که بحث های شوفری برای من جذابیت تازه ای یافت :
سه شب پیش داشتم بر میگشتم خونه ... سوار یه خطی پیچ شمرون - پاسداران شدم ... هممون از صف طولانی خط شاکی بودیم و همین باعث شروع یه بحث جالب شد ... بحث از کمبود راننده ها شروع شد .. راننده یه پسر جوون هم سن من بود .. شروع کرد راجع به مشکلات راننده ها درد و دل کردن .. می گفت این تعطیلات عید فطر تمام برنامه هاشو ریخته به هم .. ماهی 400 هزارتومان قسط می ده .. واسه همین روی کار تو این 4 روز کلی حساب بازکرده بوده .. نحوه گرفتن این وام هم داستان جالبی داشت : "رفته بودم وام بگیرم ،یارو گفت چرا با آستین کوتاه اومدی. برو فردا بیا .فردا که رفتم گفتش این چه وضعه سر و شکلته ،برو خودتو درست کن بیا.رفتم یه هفته ریش گذاشتم ،دو تا ضامنم جور کردم که دیگه بهانه نداشته باشه .یارو نگام کرد و گفت :حالا شدی پسر خوب ،برو یه سال بعد همین موقع بیا وامت آمادس . گفتم آدم حسابی ما رو حاج آفا کردی آخرشم گفتی برو سال بعد .. چی می شد از همون اول همینو می گفتی ."