هفته گذشته همشهری جوان در حرکتی جالب، مولتی مدیای سبک زندگی سال 57 (life style 57)را منتشر کرد . عکسها و مطالب جالبی داشت ،حداقل برای ما نسل سومیها، تا کمی با حال و هوای (جو گیریهای آرمانگرایانه) آن روزگاران بیشتر آشنا شویم . اگر گیرتون اومد ، حتماً ببینید ... اما حیف که این سی دی هم به پیروی از سنت سایر رسانه ها بسیاری از جریانات مهم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن دوره را حذف کرده بود ... شاید مهمترین جریان سانسور شده در حوزه فرهنگ ، چه در رادیو و تلویزیون و چه در این سی دی ، قطعات بی نظیر گروه چاووش باشد ؛ مهمترین گروهی که اوایل انقلاب در زمینه تولید موسیقی انقلابی فعالیت می کرد.

این نقاشی یک اثر بی نظیر از گروه شیدا هست - اثر :ایمان ملکی
چاووشیها که تشکیل شده از یک سری فارغ والتحصیلان هنرستان موسیقی ملی و دانشگاه هنرهای زیبا بودند ، قبل از انقلاب مؤسسه ای را به همین نام راه اندازی کردند که به تدریس و فعالیت در عرصه موسیقی می پرداختند . با شروع حرکتهای انقلابی، چاووش راه خود را از سایر گروههای موسیقی درباری جدا کرد و به سیل انقلاب پیوست . رهبری گروه (که بعداً به دو گروه "شیدا" و "عارف" تقسیم شدند) بر عهده محمدرضا لطفی - نوازنده تار - بود. پشنگ کامکار نوازنده سنتور ، هادی منتظری نوازنده کمانچه ، عبدالنقی افشارنیا نوازنده نی ، پرویز مشکاتیان نوازنده سنتور ، حسین علیزاده نوازنده تار و ... گروه نوازندگی چاووش را تشکیل می دادند. محمدرضا شجریان و شهرام ناظری نیز آواز قطعات را بر عهده داشتند .مرحوم مهدی فتحی (نقش عمروعاص در سریال امام علی) هم به دکلمه اشعار می پرداخت . حاصل تلاش چاوشیها انتشار 8 آلبوم ارزشمند و شنیدنی (چاووش 1 تا چاووش 8) بود که فقط در همان دوره تهیه و تویع شد و بعد از انقلاب بسیاری از قطعاتش ممنوع (به اتهام نگرش چپی اشعار!) و بسیاری از آنها به فراموشی سپرده شد. متأسفانه پس از پیروزی انقلاب، مسئولین امر با حرکت های رادیکال خود و مارکسیست خواندن برخی از افراد گروه، موجبات انحلال چاووش را فراهم کردند. همین رفتارها با موسیقی سنتی ادامه پیدا کرد و کارشکنی ها و موانع زیادی سر راه آلبوم ها (مانند آلبوم بیداد) و برگزاری کنسرت های موسیقی سنتی قرار گرفت .
هنوز که هنوز است صدا و سیما از نمایش سازهای موسیقی سنتی پرهیز می کند، اما گیتارها و پیانوهای فیلم های غربی را به راحتی نمایش می دهند (حتماً تار و سه تار و کمانچه وطنی پس از 28 سال نجس مانده اند، ولی آلات موسیقی بلاد کفر را پاک و منزه تشخیص داده اند!) همین سیاست موجبات تنزل سطح سلیقه شنیداری ایرانیان را فراهم کرده و نسل ما را از این موسیقی ناب جدا نموده و هجویات بنیامینی را جایگزین کرده است! دریغ از این همه سیاست گذاری ها ...

حسین علیزاده و محمدرضا لطفی
اما امید همچنان سوسو می زند. پس از دو دهه ،سال گذشته محمدرضا لطفی به وطن بازگشت و نیت کرده گروه شیدا را دوباره زنده کند ... راهش مستدام و عمرش پربرکت باد .
در آخر چند قطعه از گروه چاووش را به علاقه مندان تقدیم می کنم :
"برادر بی قراره" با صدای محمدرضا شجریان، آهنگساز محمدرضا لطفی دانلود آهنگ
"رزم مشترک" با صدای محمدرضا شجریان و آهنگسازی پرویز مشکاتیان دانلود آهنگ
"بخوان هموطن" با صدای شهرام ناظری، آهنگ از هوشنگ کامکار دانلود آهنگ
منبع اطلاعات: http://www.harmonytalk.com/id/602
بالاخره پس از زمانی طولانی فرصت پیدا کردم تا وبلاگ را به روز کنم ... پس از کلی کلنجار درباره مطلبهای توی ذهنم ، بهترین مطلب را همین خاطره زیبا از فصلنامه مدرسه یافتم . امید که حظ لازم را ببرید :
دولت عشق
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا
توفان ز تو و کرانه از توست.
سایه
آن نخستین دیدار را هیچ گاه از یاد نمی بریم. سال 1329 شمسی بود، یا که سال 1927 میلادی. آل احمد بودم و در اتوبوسی نشسته عازم شیراز، که سیمین را دیدم؛ یا که هایدگر بودم و در دانشگاه فرایبورگ برای دانشجویان فلسفه درس می دادم که با هانا آشنا شدم و ... یا نیمه های دهه 60 بود و من دانشجویی که در کالج طب، پزشکی می خواندم . در بعد ازظهر یکی از آن روزهای سرد و زمستانی بود که کسی که مایه شادمانه ترین ایام من، اندوهبارترین لحظات من و بزرگ ترین سرگشتگی من شد، به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. گرچه از آخرین دیدار ما سال ها می گذرد و در این مدت با مشقت بسیار کوشیده ام او را فراموش کنم و اکنون نیز می دانم که هرگز او را نخواهم دید-حتی نمی دانم مرده یا زنده است- اما اقرار می کنم که در همه این سال ها او در بخشی از ذهن و احساس من حضور داشته است و مطمئنم که تا زنده ام در من زندگی خواهد کرد. در بعد از ظهر یک روز سرد و برفی زمستانی و در شروع نخستین ترم دانشگاهی ام بود که چشمم به او افتاد. بعد از گذشت چیزی نزدیک به بیست سال ، می توانم چشمم را ببندم و به خوبی آن روز را مجسم کنم. در سالن تشریح روی صندلی های چوبی نشسته بودیم و استاد آخرین نکات را در مورد چگونگی کار با جسد توضیح می داد. روی تخت، پیکر عریان و منجمد یک مرد آفریقایی حدوداً 30 ساله قرار داشت که با چشمانی غم آلود به آسمان نگاه می کرد، گویی از بخت بد خود به خدا شکایت می برد که چرا دنیا حتی پس از مرگ نیز او را آسوده نمی گذارد. بیرون برف می بارید و دانه های درشت برف را می شد در لا به لای موهای تیره دانشجویانی که با تأخیر به سالن می آمدند مشاهده کرد. ساختمانی که سالن تشریح در آن قرار داشت، بیست سالی از ساختش می گذشت و مثل اکثر ساختمانهایی که در آن دوره ساخته شده بودند، فاقد کمترین جذابیت و حتی ویژگی خاصی بود که بتوان آن را از ساختمانهای هم دوره اش متمایز کرد. نه معماری مدرن داشت و نه واجد معماری بومی یا سنتی بود . از یک ضلع ، به یک پارکینگ-گاراژ- چند طبقه می ماند و از ضلعی دیگر شبیه یک هتل سه ستاره بود. درهای به کار گرفته شده نیز هم سنخی ای با اجزای دیگر ساختمان نداشت. جنس درها از چوب سخت روسی بود که آن را به نقوش متعدد سنتی آراسته بودند، درهای سنگینی بودند که به سختی باز و بسته می شدند و هربار که دانشجویی با تأخیر به سالن می آمد، صدای باز و بسته شدن آن توجه را بر می انگیخت. استاد با صدایی یأس انگیز و بی رمق درس را توضیح می داد و من در عالم خیالبافی خود به عذاب های پس از مرگ فکر می کردم که صدای باز و بسته شدن در، یک بار دیگر پیچید و من و فکر می کنم دیگر همکلاسانم به دانشجویی که تازه وارد می شد خیره شدیم. لحظه ای جلوی در ایستاد و وقتی مطمئن شد کلاس را اشتباه نیامده، نگاهی به استاد کرد ، لبخندی زد، با دست اجازه ای گرفت و به سراغ یکی از صندلیها رفت و بر آن نشست. برای مدتی سکوت بر فضا مستولی شد. استاد هم چند ثانیه ای مکث کرد و بعد درس را ادامه داد، اما من چیز زیادی از حرف های او نمی شنیدم.